غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

585

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بقول بعضى از مورخان بعدنان ميرسد و در زمان سلطان مسعود سلجوقى يكى از نواب مسعود كه مجاهد الدين نيكروز نام داشت شاذى را كوتوال قلعه تكريت ساخت و چون شاذى در تكريت به مرض موت غمگين گشت و جيب حياتش بچنگ گرك اجل چاك شده درگذشت ولد بزرگترش نجم الدين ايوب بجاى پدر نشست و نجم الدين ايوب در ايام حكومت روزى باتفاق برادر خود اسد الدين شيركوه براهى ميرفت كه ناگاه زنى گريان بديشان رسيد و معروض گردانيد كه فلان كس بىجهتى متعرض من گرديد اسد الدين فى الحال آنشخص را پيدا كرد و حربه كه در دست داشت از وى ستانده بر مقتلش زد و نجم الدين اسد الدين را مقيد و محبوس ساخته كيفيت واقعه را بنايب سلطان مسعود عرضه داشت فرمود مجاهد الدين در جواب نوشت كه ميان من و آنشخص مقتول اساس محبت و مودت استحكام تمام داشت و هرگاه با شما ملاقات كنم ميتواند بود كه خون او را طلب دارم پس مناسب آنست كه از شهر من بيرون رويد تا من بعد يكديگر را نه‌بينيم و چون اينجواب بنجم الدين رسيد باتفاق اسد الدين بصوب موصل در حركت آمد و پس از وصول بدان منزل اتابك عماد الدين زنگى با ايشان در طريق يكرنگى سلوك نموده چون بعلبك را مفتوح ساخت زمام ايالتش را در قبضهء اختيار نجم الدين نهاد و نجم الدين اميرى بود بغايت نيكوسيرت و پاكيزه سريرت بصفت عقل و ديانت موصوف و بزيور عدل و امانت معروف و در ايام حكومت بعلبك از براى طبقهء صوفيه خانقاهى بنا كرده آن را موسوم بنجميه گردانيد و در آنولايت آثار نصفت و رعيت‌پرورى بظهور رسانيد و بعد از فوت عماد الدين زنگى باتفاق برادر خود اسد الدين شيركوه نزد نور الدين محمود رفت و هردو برادر منظور نظر در تربيت نور الدين شده منصب سردارى سپاه و لشگركشى تعلق باسد الدين گرفت چنانچه در ضمن بيان احوال نور الدين محمود سبق ذكر يافت و اسد الدين بفرمان نور الدين محمود سه نوبت لشكر بمصر كشيد و در كرت اخير وزير عاضد اسمعيلى شد و بعد از دو ماه كه در منصب وزارت دخل داشت رايت عزيمت بصوب عالم آخرت برافراشت و برادر زاده‌اش صلاح الدين يوسف بن نجم الدين ايوب متكفل آنمنصب گشته از غايت وقوف و كاردانى باندك زمانى تمامى اركان دولت را بىاختيار ساخت و ملك ناصر لقب يافت و بعد از تمكن در مصر قاصدى نزد نور الدين محمود فرستاد و التماس نمود كه پدر او را رخصت فرمايد تا بمصر آيد و با پسر بسر برد و نور الدين محمود اين ملتمس را بعز اجابت مقرون گردانيده نجم الدين ايوب بسان يعقوب در آرزوى وصال يوسف از شام متوجه مصر گرديد و در بيست و چهارم رجب سنه خمس و ستين و خمسمائه به ظاهر آن خطه رسيد و عاضد خليفه او را استقبال نمود و نجم الدين ايوب ديده را كه در بيت الاحزان هجران صفت ( و ابيضت عيناه من الحزن ) گرفته بود بديدار صلاح الدين يوسف روشن كرد و صلاح الدين در تعظيم و تكريم پدر بزرگوار شرايط مبالغه بجاى آورده خواست كه منصب وزارت را بوى بازگذارد اما نجم الدين قبول ننمود و صلاح الدين بتمشيت مهمات مصر اقدام فرمود و در اوايل محرم الحرام سنه سبع و ستين و خمسمائه مزاج عاضد فاسد شده در روز عاشورا